تصمیم گرفتم خودم برم و به اونا تذکر بدم .وقتی در اتاق اونا رو باز کردم از تعجب شاخ در اوردم.از بین همه یهو سال بالایی عزیز بیرون اومد در حالی که داشت دست می زد !!!!نمیدونستم بخندم یا ...
چی بگم خدا کنه ادم جوگیر نشه!
این مسابقه این جوری بود که یه کم ادویه ، یک سیب زمینی ،دو هویج ، یه ربع کلم قرمز،پیاز، ورب گوجه ،روغن ونون به گروه ها داده میشد و اونا باید توی ۲۶ دقیقه یک غذای ابتکاری درست کنن .
هر گروه یه اسم واسه خودش انتخاب کرد :یاس ، آسمان ، بهشت و گروه بچه های ما گروه آشپزان تپل!!!!اینکه چرا تپل ؟قضیه اش به ترم یک بر میگرده که جاش نیست اینجا تعریف کنیم!(سانسور)
قبل از شروع مسابقه از گروه خودمون که آشپزای معروف!!! خوابگاه هستن یه عالم عکس گرفتیم .
۳
۲
۱
مسابقه شروع شد.
در ابتدا سرعت گروه تپل از همه گروه ها بیشتر بود اونا به سرعت و در نهایت تمیزی داشتن سیب زمینی ها رو رنده می کردن به طوری که از تمیزی روی میز اصلا خبری نبود(از بس اشغال روش ریخته بودن)هیچ کس نمی دونست اونا چی می خوان درست کنن آخه با این مواد کی میتونه یه غذا درست کنه ؟همه داشتن تک تک مواد رو جدا جدا سرخ می کردن آخه اونا که نمیتونستن مثل آشپزای تپل ابتکار به خرج بدن !من و هستی که تشویق کننده اصلی توی این مسابقه بودیم از سرو صدای زیاد نمی ذاشتیم صدای مجری به گوش بقیه برسه هر چی شعر بود واسه تپلا ساختیم !البته به علت کمبود امکانات گروه ها ما در حین تشویقا به آشپزان تپل تقلب می رسوندیم (به قول مجری ساپورتشون می کردیم ).
اما از غذا !!! آشپزای تپل میخواستن سوپ درست کنن آخه شام هر جمعه ما سوپه آخه تنها امکانات ما جمعه شبا وسایل سوپه! اما اونجا حتی وسایل سوپ هم نبود ! ناگهان ذهن صدف جرقه ای زد و قرار شد سمبوسه درست کنن . اونا در حین آشپزی واسه سس به آب احتیاج داشتن اینجا بود که صدف از زیر شیر آبی که باهاش درختارو آب میدن آب آورد وهمه رو به خنده انداخت .تمیز کردن چاقو با گوشه میز از دیگر ابتکارات تپلا بود .خلاصه موقع انتخاب غذای برتر شد غذای آشپزای تپل از روغن سر ریز بود و چون هویج توی مواد داخل سمبوسه استفاده کرده بودن شیرین شده بود ما که امیدی به برنده شدن اونا نداشتیم اما در عین ناباوری گروه آشپزای تپل برنده شد . البته آشپزای تپل این برنده شدن رو مدیون من و هستی بودن .
سر جلسه گفت من میشینم حل میکنم شمام همین طور هر وقت من تموم کردم ده دقیقه بعدش برگه ها رو می گیرم !
استاد بیچاره که خبر نداشت چه سوالی طرح کرده بعد از ده دقیقه با نگاهی تعجب بر انگیز از روی صندلیش بلند شد و وقتی گفتیم حل شد یا نه؟ گفت ماشین حساب ندارم ما حتی خواستیم ماشین حساب بهشون بدیم ولی قبول نکردن .
خلاصه ایشون دو جلسه بعد هم اومدسر کلاس و خوا ست سوال رو حل کنه اما به جایی نرسید !
همون طور که از اسمش پیداست تو همه چی هفت خطه از درس و کلاس بگیر تا ... خیلی ادم باحالیه.هفت خط حل التمرینه.اما از اون ادماست که ۲۴ ساعت روز ۲۳ ساعتش خوابه .
در ضمن تو اشپزی یه قابلیت هایی داره استثنایی! معروف به ماکروفر اتاق ۳۰۴
استاد ما توی اواز و ترانه خوانی و ...! از گفتن یک سری ویژگی ها معذورم اخه جاش نیست.
توی اتاق با وجود اون فقط باید دست رو دلت بذاری و بخندی !
ادم وقت شناسیه وقتی شب میگه ساعت ۱۲ واسه نماز جماعت بیدار میشیم حتما هم تو همون ساعت بیدار میشه ! یه چیزم بگم وقتی بهت دستور میده یه کاری انجام بدی فقط کافیه به چشماش نگاه کنی اون وقته که با وجود سابقه ای که تو اتاق داری مجبوری بری اون کار رو انجام بدی !
خلاصه بگم اتاق ما توی شلوغی و سر و صدا و باحالی یه هفت خط کم داشت که اونم اومد
هنوز نیومده سوتی های ما هم شروع شد
ایه الکرسی خوندن صدف و ...(دوست عزیز و باحالمون)
بعد از سه ترم با افشاری کلاس گرفتیم.دکتر افشاری رو همه اماریا میشناسن.و از جدیتش همه خبر دارن
از اینجا به بعدشو صدف تعریف میکنه:
منو دوستم ۵ دقیقه دیر رفتیم سر کلاس دکتر هم که ...با ترس و لرز و قدم های لرزان نشستیم.نمیدونم افشاری از کدوم دنده بلند شده بود که شروع کرد به یاداوری از ترمای پیش اونم چه یاداوری!از تک تک بچه ها سوال میپرسید و همه که درس ترم قبل یادشون نبود چه برسه به ۳ترم پیش تنها کاری که میکردن در جواب استاد با مظلومیت به چشماش نگاه میکردن.
افشاری که برای تلافی دیر اومدنمون قصد داشت ما ۲نفر هم ضایع کنه ولی از شانس خوبمون اسممون رو به یاد نداشت و شروع کرد از لیست اسامی اسم چند تا از خانما رو گفت ولی هیچ کدوم ما نبودیم.
از ترس شروع کردم به خوندن ایه الکرسی اما ...
من تا نیمی از ایه الکرسی یادم بود به دوستم گفتم من کامل یادم نیست تو بخون اونم ادعا کرد حفظه و ما رو دعوا کرد که چرا بلد نیستی؟خلاصه اون قرار شد بخونه منم گوش کنم!چند لحظه گذشت اما چیزی نخوند گفت صدف میشه اولشو بخونی تا بقیش یادم بیاد؟ من خوندم حالا داشته باشید خوندن اونو:
الله لا اله الا الله الله اکبر...من که مردم از خنده!خلاصه دوست گرام اصلا ایه الکرسی بلد نبود!
بعد از کلی خنده من از کیفم ایه الکرسی رو در اوردم و خلاصه افشاری از ما نپرسید و همه چیز به خیر گذشت ولی تصمیم گرفتیم هر دو اون شب ایه الکرسی رو حفظ کنیم
(یکی) تو اتاق ما دیگه خودش میدونه که وقتی کاری هست و سر انجام اون دعواست باید خودش اون کار رو انجام بده.
این ترم واسه غذا خوردن یه اسم جدید تواتاق ابداع کردیم .
ما علاوه بر وعده های اصلی غذایی کلا زیاد میخوریم درواقع استراحت ماو تفریحمون خوردن شده.یه شب موقع نماز طبق معمول همگی اومدیم اتاق هنوز اذان نگفته بود هر کس یه چیزی رفت بیاره واسه خوردن یکی میوه یکی چیپس یکی هم غذای اماده اول یه خورده میوه شسته شد و همگی خوردیم قبل از اینکه تموم شه یه نفر رفت و چیپس اورد وهممون از این سر اتاق رفتیم اون سر مجددا قبل از تموم شدن چیپس یکی رفت و سفره انداخت واسه شام و ما با عجله و خنده رفتیم اون طرف پای سفره.
خلاصه ما مثل امادگی جسمانی بعد از اتمام یک مرحله به سرعت میرفتیم واسه مرحله بعد.از اون روز ما به خوردن میگیم امادگی جسمانی.
این امادگی جسمانی چند مرحله داره که حتی اکثر اوقات مسابقات تا ساعت ۲شب به طول می انجامد.وهرکس دیر برسه از اون مرحله حذف میشه.
توصیه بعدی این بود که پاک کن ها رو به گردن بندازیم که آیلار رو یاد جلسه کنکورش انداخت که اینکار رو کرده بود و هر موقع پاک کن می خواسته اول کلی رو زمین نگاه می کرده تا پاک کن رو پیداش کنه بعد از کلی اتلاف وقت یادش می آمده که پاک کنه گردنشه.
یه بار یکی از اتاقا داشت یخچال می شست من و دوستم داشتیم از جلو اتاقشون رد می شدیم .از اونجا که ما قبلا روشون اب ریخته بودیم برای تلافی کردن سطل اب رو خواست بریزه رو من اما متاسفانه یا خوشبختانه ریخته شد روسردوستم.دوستم که عصبانی شده بود خواست تلافی کنه.خلاصه این دوتا افتادن دنبال هم دیگه.تا اینکه مقصر به اتاقش پناه برد و در رو بست.دوستم هم که کوتاه نمیامد شروع به هل دادن در کرد تا اینکه در از جا کنده شد .خلاصه سرپرست اومد و خواست عوامل این جنایت حولناک رو بفرسته کمیته انضباطی.
این وسط من اومدم وساطت کنم که سرپرست گفت خانم ...بهتره شما برید.من فکر می کردم طبق معمول کار شماست یکی میاد واسه وساطت که خودش نیاز به وساطت نداشته باشه.
بالاخره با کلی بحث و گفتگو سرپرست فقط یه تعهد گرفت و مساله حل شد.
چون سامی رفته بود خونه شب قرار شد من رو تخت اون بخوابم.تختش به ظاهر مرتب بود پتو هم کشیده بود روش.اخر شب که اومدم تو اتاق چون بچه ها خواب بودن لامپ هارو روشن نکردم تو اون تاریکی با بدبختی رفتم بالا.چشمتون روز بد نبینه پتو رو که برداشتم کل کتابای سامی رو دیدم طوری که مثل یه روکش تخت بودن.خلاصه من که می خواستم خسته از کتاب ازش فرار کنم مجبور شدم دونه دونه کتابا رو از رو تخت بر دارم.در حین جمع کردن کتابا یهو یکیشون افتاد و هم اتاقی سامی ۶ متر از جا پرید.
ایشون ابتدای کلاس حضور وغیاب میکنن و اگه بچه مثبت باشی وتا اخر کلاس بمونی مشاهده می کنی که فقط ۵ یا نهایتا ۱۰ نفر سر کلاس می مونن و ما بلافاصله بعد از خوندن اسممون جیم می زنیم.
جالب ایجاست که یه بار هم زمان هم سر کلاس کارگاه رفتیم و هم حضوری کلاس اندیشه رو زدیم دیروز ساعت ۲ تا ۳ کارگاه بودیم و فورا خودمون رو به کلاس اندیشه رسوندیم بعد از اینکه سر کلاس یه لیوان اب خوردیم حضوری زدیم .
البته گاهی اوقات هم یکی به جای ۳ نفر حضوری میزنه .به این روش ردیف اول میشینی و حضوری نفر اول رو می زنی سپس یک ردیف به عقب بر گشته و حضوری نفر بعد و در اخر هنگامی که ردیف اخر نشستی بلافاصله بعد از حضوری نفر سوم از کلاس خارج می شوی.
از جمله خوبی های دیگر این کلاس اینه که سوالات امتحان قبل از امتحان لو میره. اما در این زمینه نیاز به تخصص بالاست که ما هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم.
سر کلاس نمونه ۱ نشسته بودیم استاد خواست همه معدلاشونو تو یه برگه بنویسن وبدن به استاد تا استاد به طور تصادفی چند تا رو انتخاب کنه چون واسه درس اون روز داده می خواستیم
من نفر ۱۵ بودم که معدلم رو نوشتم ولی چه معدلی؟؟؟وقتی به لیست نگاه کردم که یه ۱۹.۹۸ تو لیست هست منم گفتم نباید کم بیارم و معدلمو ۱۸.۷۲ نوشتم حالا دیگه بماند که معدلم چنده؟؟؟؟
از قضا استاد به طور تصادفی نفر ۱۵ رو انتخاب کرد .و فورا نگاهی به منه کرد و گفت واقعا معدلت ۱۸.۷۲ هست و من با شرمندگی گفتم استاد اینو من ننوشتم .ولی استاد گفت من دست خطتونو می شناسم البته یه معدل ۲۰ هم داشتیم که وقتی استاد از بچه ها پرسید معلوم شد مجموع معدلای ۲تا از پسرای کلاسمون هست
بعد از کلاس رفتم پیش استاد و بهش گفتم که معدل دقیقمو نمیدونستم و اینو نوشتم استاد هم بهم گفت من به خودم شک نداشتم که حرفم درسته خوب شد خودتم اعتراف کردی و با لبخندی رفت به اتاقش
تو سالن همه میخواستن از نابغه کلاس امضابگیرن به همین خاطر هر چه زودتر علوم پایه رو ترک کردم
کاش ما هم استاد بودیم .غذاها با کیفیت عالی همراه با سالادو نوشابه و دوغ یک سینی میوه .از سینی های بیمارستانی هم خبری نبود همه ظرفا چینی بودن.ادم واقعا احساس می کرد پای یه سفره تو یه رستوران شیک نشسته.
وقتی رفتیم تو کلاس استاد گفت عذر خواهی میکنماموزش گفته بود که کلاس مجموعه کلاسا تشکیل میشه ولی چند تا از هم کلاسیاتون گفتن کلاس اینجا تو مهندسی هست.این هم از کلک این ۸۴یها.
خلاصه تا اخر ساعت این ۸۴یها مسخره کردن و ما میخندیدیم . البته بعضی از حرفاشون هم اصلا خنده دار نبود و بیخود می خندیدن
وقتی استاد داشت توضیح میدادبه توضیحات مولتی متر که رسید گفت همه یکی یه مولتی متر دست بگیرید وحین توضیحاتم بهش نگاه کنید.من تا مولتی متر به دستم رسید شروع به چرخوندن درجه اش کردم یهو استاد گفت لطفا باهاش بازی نکنید و به من گوش کنید.خیلی بد ضایعم کرد.
بعد ازتوضیحات به ما گفت گروه ها مداراتون رو ببندین .گروه ما بلد نبود این کارو کنه ما هر چی رو دست بقیه نگاه می کردیم نمی فهمیدیم چه کار میکنن.ناچار استاد رو صدا کردیم تا واسمون توضیح بده .استاد یه کم توضیح داد و گفت کافیه یا بیشتر توضیح بدم من گفتم استاد اگه میشه بیشتر توضیح بدین .و بالاخره مجبور شد خودش واسمون ببنده.
حالا فکر کنید اگه ما بخوایم اینکار رو بکنیم باید کپسول گاز بیاریم و مشعل روشن کنیم و فضا رو با عطر گاز خوشبو کنیم . چه شود این سفره هفت سین. همه بچه های مهندسی شیمی هم گل های این سفره.
یه شب من بایدمی رفتم نون از اتاقا بگیرم .در اتاق بغلیمون رو زدم و در رو باز کردم گفتم بچه ها نون ندارین تو همون لحظه دیدم یکی از بچه های اتاق اونا رفته در اتاق خودمون و داره به هم اتاقیای خودم میگه نون ندارین.
اون شب منو هستی که از امتحان ریاضی مهندسی به تنگ اومده بودیم خسته و کوفته از اینکه نتونسته بودیم سوال حل کنیم یه گوشه نشسته بودیم و داشتیم به بعد از امتحان فکر می کردیم رویایی که بالاخره به حقیقت پیوست یهو دیدیم در باز شد و ایلار با ۲سطل اومد.ایلار گفت بچه ها شربت ابلیمو.خیلی لحظه قشنگی بود.قیافه ایلار با اون سطلا دیدنی بود.منو هستی هم مثل قحطی زده ها سطل رو سر کشیدیم.
غذاهای ابداعی از جمله:سوپ باسبزی خورشتی .سبزی خورشتی با سیب زمینی.اسفناج پلو.و...
من عادت ندارم تو سالن مطالعه درس بخونم.اخه یا خوابم می گیره یا سالن مطالعه رو با اذیت هام رو هوا می برم.واسه همین تو اتاق درس می خوندم.ومعمولا من بچه ها رو واسه غذا خوردن صدا می زدم.اما همیشه از گفتن اسم این غذاها خجالت می کشیدم.پس مجبور بودم اسم غذاها رو عوض کنم .پس اسم غذاها این جوری عوض شد:املت(پیتزا)لوبیا پلو(خوراک بوقلمون)مرغ سلف(مرغ شکم پر)
چایی(نوشیدنی ازجمله:نسکافه.قهوه)میوه ها:سیب و پرتغال(اناناس وکیوی)
البته بازم میگم این دروغا مال ایام امتحان بود وگرنه مااین جوری هم نیستیم که تو خوابگاه از گرسنگی تلف بشیم.
دیشب توی اتاق هستی "رایکا و هستی و سامی" داشتن درس می خوندن ومنم از شدت الافی کنارشون کتاب روی ماه خداوند را ببوس رو می خوندم که سرپرست واسه حضور غیاب اومد و بعد از کلی خوش و بش از هستی پرسید خانم علاف هم که هستن <که منظورش یکی از هم اتاقی های هستی بود >که یهو من گفتم خانم با من هستین .......
جاتون خالی ما تصمیم گرفتیم با هم بریم شام رو بیرون بخوریم.پس ساعت ۷رفتیم به یکی از رستوران های شهر و شام رو اونجا خوردیم.یه اکیپ ۷ نفره.اونجا کلی به ما خوش گذشت و کلی خندیدیم به دختر پسرهایی که با هم اومده بودن اونجا.(boy friend and girl friendالبته این رو هم بگم اکیپ ما موافق با این جورروابط نیستن.)مقتی می خواستیم بریم یه اتفاق جالب افتاد یه خانم که ظاهری کاملا متشخص داشت در کمال ضایعیبه صندوق حسابدار دست برد زد و همه به دنبال و تعقیب ایشون رفتن.خدا رو شکر گرفتنش.از اونجا که ما خیلی شیطونیم ته غذامون یه کم سس و یه تیکه پیتزا ومرغ مونده بود .ما هم رفتیم و از خدمتکار یه جعبه گرفتیم.پامون رو که از رستوران بیرون گذاشتیم .یهو یه ماشین جلومون ترمز کرد .پسری بسیار بی ادب یه مشت چرت و پرت به ما گفت ما هم جوابشو دادیم وجعبه پیتزا و قوطی نوشابه ها رو جلو ماشینش چیدیم .خیلی با مزه بود.
شب وقتی برگشتیم با همه بچه های خوابگاه جشن گرفتیم.خیلی خوش گذشت امید وارم به شما هم خوش گذشته باشه
من و صدف هفته اول دانشگاه بود وداشتیم از ادبیات می رفتیم طرف علوم پایه که یهو کنار حوض جلو ادبیتا به سرمون زد که بی خیال شیم و بریم خوابگاه پس زدیم تو چمن ها که بریم دانشگاه خلوت بود وکسی اون دورو برا نبود .صدف یهو طبق معمول شروع کرد به مسخره بازی و داشت بلند بلند شعر می خوند .چشمتون روز بد نبینه یهو ما دادیم یه پسر جلومون سبز شد .من هم طبق معمول نتونستم جلو خنده ام رو بگیرمو زدم زیر خنده .همین جور که داشتیم پشت سر پسره می رفتیم دیدیم اقا راه رو اشتباهی رفت و مستقیم به بن بست رسید .بیچاره نشون داد که ورودی جدیده .خلاصه یک -یک برابر شدیم و ما کلی خندیدیم
خاطرات صدف:اون روز راهرو علوم پایه حسابی شلوغ بود .من هم با عجله داشتم می رفتم کلاس .نمی دونم تا حالا به الومنیوم های کف راهرو دقت کردین یا نه .تو علوم پایه یه سری جاها یه ورقه الومنیومی در عرض راهرو گذاشتن که اگه تکونشون بدین وحشتناک صدا میده و اگه بی هواسی پات بره زیرش می خوری زمین.
داشتم می گفتم :من عجله داشتم وبا سرعت داشتم میرفتم یه پسر هم جلو تر از من داشت میرفت نزدیکیهای این ورق رسیدم که یهو پام رفت زیرش و صدای وحشتناکی بلند شد قلبم ایستاد.من هیچ پسر جلویی ۶متر پرید همه داشتن نگاه می کردن وقتی قیافه پسره رو دیدم زدم زیر خنده و هر کس اونجا بود بهش خندید.بیچاره مغز از سرش پریده بود .حول شده بود و دنبال من اومد تو کلاس ما....
یکی از درسا استاد اول ساعت که میاد حضور غیاب میکنه واگه دیر برسی حتی ۱دقیقه دیگه برات حضوری نمی زنه.هفته پیش که کلاس داشتیم من به سرویس نرسیدم و پیاده اومدم دانشگاه و از بخت بدم به حضور غیاب نرسیدم .وسطای کلاس استاد گفت بچه ها فردا جلسه معارفه ورودی جدیده از من دعوت شده بیام اون جا ولی چون نمیتونم و اکثر شما ۸۷ی هستین خودمو معرفی می کنم من اقای ...کارشناس ارشد ...هستم امسال هم سال اول تدریسمه.بعد گفت هر کی هرسوالی داره بپرسه.من اشاره به دوستم کردم و گفتم می خوام بپرسم قصد ازدواج نداری ...برای اینکه اذیت دوستم کنم دستم رو بردم بالا و گفتم استاد ببخشیدکلاس ساکت شد و همه برگشتن منو نگاه کردن.یه لحظه دوستم فکر کرد که من میخوام همین سوالو بپرسم یهو بین حرفم گفت نه زشته..من هم که مکث کرده بودم ادامه دادم شما قصد ادامه تحصیل ندارین؟؟؟؟کلاس منفجر شد و همه داشتن می خندیدن استاد هم از همه بیشتر...استاد روش به برد بود و میخندید بعد گفت من دیکه نمی تونم درس بدم.من گفتم استاد من که حرف بدی نزدم .اون گفت نه ولی بچه ها منظور برداشتن محض اطلاع دوستان من پروژه ارشدم رو با نامزدم انجام دادم...منم تو این حین و بین دوباره گفتم ببخشید..استاد گفت تو رو خدا دیگه شما نپرسید تو عمرم این قدر نخندیده بودم..گفتم نه استاد حضور غیابو اخر کلاس انجام بدین و اون گفت باشه به خاطر شما این کارو می کنم بعد اخر کلاس گفتم استاد حضوری امروزم رو هم رد کنین ...استاد گفت خوب استفاده کردی از موقعیت برو باشه حضوریتو هم میزنم
خلاصه همه خندیدن. و جا داره یاد مهندسی رو توی این جلسه می کردیم که سال پیش توی معارفه ۸۶ ها یه جنجال حسابی با بقیه اساتید کرد وهم اکنون جهت ادامه تحصیلات رفتن خارج.